تبليغاتX
زندگی به سبک من

زندگی به سبک من

زندگی به سبک من

زمستون

آن سوی دلتنگی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست...

اگر امروز تویی که فکر میکردم تا آخر این راه همیشه با منی رو دیگه ندارم به درک! خدایی دارم که همیشه گوش میکنه به حرفام. شکایتت رو بهش کردم. میدونم تو هم از من خیلی شاکی هستی.حق داری. میدونم. تو هم شکایتم رو به خدا بکن.بذار خودش حقمون رو کف دستمون بذاره.شاید هم دل تو خنک شه هم دل من. میدونم میای و میخونی اینا رو.میدونم تو هم این روزا طعم عجیب معجون کینه و دلتنتگی رو مزه مزه میکنی. میشناسمت. باز داره زمستون میشه. فصل نحسی که ما بهم رسیدیم و جدا شدیم. یادته اون زمستون پر برف رو؟.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت   توسط ساناز  | 

تبریز

بورا حیدربابا نین مولکو ادب قایناغی دیر
ائلیمین گوجلو دیلی اولکه مین آدلیم داغی دیر

بوردا چایلار آخار آیدینلیغا جان ساغلیغینا
بوردا یوخ کینه ،حیسادت بورا جنت باغی دیر

نه گون اورتا چاغی وار بوردا نه آخشام چاغی وار
بوردا چاغلار هامیسی عشق و محبت چاغی دیر

باخ یاشیللیق شاهینین قیرمیزی عسگرله رینه
آغ بولودلار باشی اوستونده اسن بایراغی دیر

ساغدوشو شنگیل آوا، بئی لرین آدلیم ماحالی
سولدوشو خشکنابین اوغلو قاییش قورشاغی دیر

بوردا یوخ پیلته لری پی پارافینله دویوران
بورانین لامپالاریندا شام اولان جان یاغی دیر

خیالین کورپه سینین بوردا کسیب لر گوبگین
اویاغیشلارکسیلنده ن سورا گوی قورشاغی دیر

دولانار شهریارین روحو بو یوردون باشینا
بورا شعرو ادبین سولطانینین یایلاغی دیر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 









+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت   توسط ساناز  | 

تلنگر

 امشب یکی خیلی  بد حالم رو گرفت!!!   ولی برام لازم بود باعث شد به خودم بیام.قصد اون شخص شخیص هم همین بود.بعدش بهم گفت که منظورش این بوده که یه تلنگری بهم بزنه.خیلییییی خوشم اومد.یعنی درسته اذیت شدم ولی خوب به نفعم شد.چی میشه که بعضی ها اینجوری شخصیت جالبی پیدا میکنن؟؟؟؟ 

 






+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت   توسط ساناز  | 

من و تو

نشستیم خیلی وقتها قصه

 

 گفتیم از قدیما

 

 

یه عمره حرف ما می افته از

 

 امروز به فردا

 

 

تموم قصه ها رو خوندیم و

 

 حرفا رو گفتیم

 

 

دیگه هیچی نمیمونه برای

 

 گفتن ما

 

  









+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت   توسط ساناز  | 

صد ساله شم!!!

 

      تولدم مبارک

 

  









+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت   توسط ساناز  | 

یا اراده یا مرگ

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است .


عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند . ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری

 بگیرد.


زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد :


چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند . نوک بلند و

تیزش خمیده و کند می شود . شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می

چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.



در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد . یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی

 را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد .


برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند .


در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود .


پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ،

سپس باید چنگال هایش را از جای برکند.


زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به

 کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .


سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده ...


و 30 سال دیگر زندگی می کند.



چرا این دگرگونی ضروری است ؟


بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم .


گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم .


تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند

 گردیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت   توسط ساناز  | 

راه حل

هنگامي ‌که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با

مشکل کوچکي روبرو شد.

آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه کار نمي‌کنند.

(جوهر خودکار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح کاغذ

نمي‌ريزد.) براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون را

انتخاب‌کردند. تحقيقات بيش‌از يک دهه طول‌کشيد، 12ميليون دلار صرف

 شد و درنهايت آنها خودکاري طراحي‌کردند که در محيط بدون جاذبه

 مي‌نوشت، زير آب کار مي‌کرد، روي هر سطحي حتي کريستال

مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد کار مي‌کرد.

 

روسي‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده کردند!

........................................................................................

 

 اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است؛ تمرکز

روي مشکل يا تمرکز روي راه‌حل. مشكل نوشتن در فضا و راه‌حل

نوشتن در فضا با خودكار!

  









+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت   توسط ساناز  | 

وارلیق بوتون افسانه دیر

سوگیلیم عشق اولماسا وارلیق بوتون افسانه دیر

 

عشقیدن محروم اولان انسانلیقا بیگانه دیر

***

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط ساناز  | 

سن یاریمین قاصیدیسن ایلن سنه چای دمیشم...

سن یاریمین قاصیدیسن ایلن سنه چای دمیشم


خیالینی گندریبدیر بس کی من آخ وای دمیشم


آخ گجه لر یاتمامیشام من سنه لای لای دمیشم


سن یاتالی من گوزومه اولدوزلاری سای دمیشم


هر کس سنه اولدوز دییه اوزوم سنه آی دمیشم


سنن سورا حیاته من شیرین دسه زای دمیشم


هر گوزلدن بیر گول آلیب سن گوزله های دمیشم


سنین گون تک باتماغینی آی باتانا تای دمیشم


ایندی یایا قیش دییرم سابیق قیشا یای دمیشم


گه تویووی یاده سالیب من دلی نای نای دمیشم


سونرا گینه یاسه باتیب آغلاری های های دمیشم


عمره سورن من گارا گون آخ دمیشم وای دمیشم

  









+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت   توسط ساناز  | 

گمشو بیرون

معلم گوش دانش آموز را محکم پیچاند و برای

 گرفتن زهر چشم چند سیلی به او زد. هر قدر

 بیشتر کتک میزد، بچه ها هم مطمئن تر می

شدند.
«فکر کردی خبرا به گوش من نمیرسه؟» معلم

درحالی که لگد میزد فریاد کشید:«از کلاس

 من ایراد میگیری،…»


لحظاتی بعد، مبصر و معلم در کلاس تنها

 بودند. اتفاق عجیبی افتاده بود. همه بچه

ها به دنبال دوست معترضشان از کلاس بیرون

رفتند. با این کار در واقع آنها معلم را

بیرون انداختند. برای معلم بودن میبایست

دانش آموز داشت.

  









+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت   توسط ساناز  | 

هست هنوز...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت   توسط ساناز  | 

شوخيه كاغذي...

ادمك اخر دنياست بخند


ادمك مرگ همين جاست بخند


دست خطي كه تو را عاشق كرد


شوخيه كاغذيه ماست بخند


ادمك خر نشوي گريه كني


كل دنيا يه سراب بخند


ان خدايي كه بزرگش خواندي


به خدا مثله تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت   توسط ساناز  | 

هیچ...

تسلیت میگم.

و تبریک!

که حداقل موضع مردم مشخص شد.

یعنی هیچ...!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت   توسط ساناز  | 

دیوار شیشه ای ذهن

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.

میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.


ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت   توسط ساناز  | 

علم و عمل

می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص دعوت کردند.
ویپس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه قسمت دیگبخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخارگوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ...
ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطرف شدو آن متخصص هم در پی کار خود رفت!
روزبعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت کهاین متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی وقت صرف نکرده است .
آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد :

بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار !
بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!

نتیجه: آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت وطاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست.
بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند.
آنهابا حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزدتلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار بردهایم؟!

موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد.
زندگیبه عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چهکارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتاندست پیدا کنید...

  









+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط ساناز  | 

پسر خوب!!!

  • مشخصات یه پسر خوب
  •  
  • يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد
  • يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و غيره باشد
  • يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد
  • يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره
  • يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش
  • يه پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون
  • يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته
  • يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه
  • يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده
  • يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني
  •  
  • يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه
  • يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند
  • يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد
  • يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد
  • يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد
  • يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند
  • يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود
  • يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند
  • يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود
  • يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند
  • يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند
  • يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد
  • يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند
  • يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد
  • يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند
  • يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد
  • يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد
  • يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد
  • يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند
  • يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد
  • يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند
  • يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد
  • يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد
  • يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند
  • يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد
  • يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند
  • يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد
  • يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند
  • يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط ساناز  | 

من!

سلام.من یه دختر کاملا معمولیم.همین!!!   









+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت   توسط ساناز  | 

فلسفه

يكي از استادان رشته فلسفه، در يكي از دانشگا هها وارد كلاس درس مي شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد. سپس صندلي اش را بلند مي كند و مي گذارد روي ميزش و مي رود پاي تخته سياه و روي تابلو، چنين مي نويسد:

ثابت كنيد كه اصلا اين «صندلي» و جود ندارد!

دانشجويان، مات و منگ و مبهوت، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاي فلسفي و رياضي را زير و رو مي كنند، نمي توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند. تنها يك دانشجو، با دو كلمه، پاسخ استاد را مي دهد. او روي ورقه اش مي نويسد: «كدام صندلي؟»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت   توسط ساناز  | 

اینجا هم همینطور

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد: «هي پيرمرد، مردم اين شهر چه جور آدمهايي اند؟»

پيرمرد پرسيد: «مردم شهر تو چه جوريند؟»

گفت: «مزخرف»

پيرمرد گفت: «اينجا هم همينطور»

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد: «مردم شهر تو چه جوريند؟»

گفت: «خب، مهربونند.»

پيرمرد گفت: «اينجا هم همينطور!»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط ساناز  | 

سرکار خانوم میمون!

داخل قفس توری، بیشتر از ده تا میمون دیدم که مثل بندبازها از میله‌های چوبی داخل قفس آویزان شده بودند. در بین آنها یک میمون درست مثل انسان، ساکت و آرام گوشه‌ای نشسته بود و فکر می‌کرد. برای لحظه‌ای نگاهمان در هم گره خورد.

- یه لحظه صبر می‌کنید؟
از جلوی قفس رد شده بودم که با این صدا سرم را به عقب برگرداندم.

- آقای عزیز با شما هستم. چند لحظه می‌شه وقت شما رو بگیرم؟
این صدای میمونی بود که چند لحظه پیش توجهم را به خودش جلب کرده بود.

- شما بودید حرف زدید؟
- بله! اما اگه مربی میمون‌ها متوجه حرف زدنم بشه اذیتم می‌کنه.
- ولی شما مثل انسان حرف می‌زنید!
- بله! چون من انسان هستم.
- بله؟ انسان هستید؟ اگه اینطوریه داخل قفس رفتید چیکار؟
- من تنها انسانی نیستم که داخل قفس رفتم. هر کسی که ازدواج می‌کنه به نوعی میره داخل قفس. یه عده هم داخل قفس حقوق کارمندی حبس می‌شن. شما تا حالا داخل قفس نرفتین؟
- چرا! من نویسنده‌ام و بدتر از همه اینکه طنزنویسم. وقتی شیرها رو حبس می‌کنن دیگه واسه من راه فراری نیست.
- آقای طنزنویس از شما یه خواهش دارم.
- بفرمایید آقای میمون
- من آقا نیستم خانوم هستم.
- دارم گوش میدم به حرفاتون خانوم میمون!
- گفتم که من میمون نیستم انسانم.
- من اصلا سر در نمیارم. پس اینجا چیکار می کنید؟

- منم همین رو می‌خوام به شما بگم. من عاشق سینما هستم. زمانی شیفته گرتا گاربو بودم. مثل اون یک زندگی اسرار آمیز رو شروع کردم. موهام رو مثل گرتا روی شونه‌هام ریختم. باید اون‌موقع من رو می‌دیدید. بعدها مارلنه دیتریش چهره شد. ابرهامو با موچین برداشتم تا شکل اون بشم. روی صورتم پودرهای رنگی مالیدم. طرفین صورتم رو مثل دیتریش فرو رفته کردم. بعد هم زارا لاندر اومد وسط. من هم شروع به تقلید کردم. مثل اون آرایش می‌کردم و سعی داشتم درست مثل زارا با صدای گرفته و بغض‌آلودی آواز بخونم.

- ببخشید خانوم شما واسه چی اومدین اینجا؟

- اگه اجازه بدید دارم می‌گم. بعد از زارا لاندر، ایده آل من کلارا باو بود. موهام رو مشکی تیره کردم. چاق و تپل شدم.  یک زن شاد و سرحال بودم. اما بعد از دیدن جین هارلو مدل من هم شد این ستاره  بور. ابروهامو نازک کردم. واسه کمرباریک شدن کلی زجر کشیدم. اما متاسفانه وفتی جین هارلو توی سانحه هوایی مرد مدل من هم شد ورونیکا لیک. یکی از چشامو مثل ورنیکا زیر موهام قایم می‌کردم. لبام رو درشت، گوشتی و قرمز کردم.

وقتی کسی بخواد شبیه این همه آدم باشه آخرش به موجودی تبدیل می شه به نام میمون!
از راست به چپ: ادری هپبرن، کلارا باو، الیزابت تیلور، جینا لولوبریجیدا،
گرتا گاربو، جین هارلو، مارلین مونرو، مارلنه دیتریش،
ریتا هایورث، سوفیا لورن، ورونیکا لیک و زارا لاندر

- خواهش می‌کنم خانوم. از من چی می‌خواین؟
- اگه پنج دقیقه به حرفام گوش بدین متوجه می‌شید. عصر ورنیکا زود تموم شد و الیزابت تیلور درخشید. تیلور که درخشید منم سعی کردم مثل اون باشم. ابروهام رو مثل ابروهای اون درست کردم. هر کی می‌دید بهم الیزابت وطنی می‌گفت. بعدها مثل ریتا هایورث موهامو طلایی کردم. حتی صورتم رو مثل اون کک‌مکی کردم. وقتی مرلین مونرو چهره شد منم صورت و هیکلم رو مونرویی کردم! دوستان و آشناها بهم مرلین مونروی خودی می‌گفتن.

- ببخشید من عجله دارم باید برم. شرمنده!

- حرفام الان تموم می‌شه. می شه یه لطفی در حقم بکنید؟

- لطفا سریعتر

- وقتی ادری هپبورن چهره شد باید منو می‌دیدید. از موهای کوتاه مردونه بگیر تا بقیه چیزا! واسه خودم یه‌پا هپیورن شدم. اما با اومدن جینا لولوبریجیدا همه‌چی عوض شد.

- فهمیدم. شبیه جینا شدید و حتما بعدش از سوفیا لورن تقلید کردید!

- بله! شما از کجا فهمیدید؟ آخرش هم خودمو مثل گریس کلی درست کردم. مثل اون کلاه‌های سنگین می‌گذاشتم و حتی رنگ موهام عین اون بود تا اینکه گیر افتادم.

- چی گفتید؟ گیر افتادید؟

- بله. یه روز تو خیابون داشتم می‌رفتم که منو گرفتن. هر چی گفتم ولم کنید من انسانم کسی توجهی نکرد. بعد هم که منو آوردن اینجا.

- کاش به دادگاه شکایت می‌کردین.

- شکایت کردم. من رو به کارشناس ارجاع دادن. کارشناس هم میمون بودنم رو تایید کرد. الان از شما یه خواهش دارم. می‌شه بگید آخرین ستاره سینمای جهان کیه؟ رنگ موش؟ آرایشش؟ لباسش؟ لحن حرف زدنش چطوره؟

در همین حین بود که مربی حیوانات به سمت میمون اومد و با عصبانیت گفت:
- باز هم؟ باز هم؟ باز داری از میمون نبودنت حرف می‌زنی؟ و با شلاقی که دستش بود شروع به زدن میمون بیچاره کرد. دست مربی را گرفتم و گفتم: کاری که می کنی با حقوق بشر سازگار نیست.

مربی حیوانات جواب داد: آقای عزیز، شما حرفای میمون رو باور کردید؟ خواهش می‌کنم به صورتش نگاه کنید. به چشم و ابروش نظر بندازید. چیزی از میمون کم داره؟ تو صورتش شکل آدم رو می‌شه دید؟ هیچ ربطی به آدما داره؟

به زنی که توی قفس بود نگاه کردم. مربی حیوانات راست می‌گفت. گفتم آره واقعا میمونه.
- بله میمون! همه دکترها، پروفسورها و کارشناسایی که معاینه اش کردن در میمون بودنش شکی ندارن.

داشتم از اونجا دور می‌شدم که خانوم میمون همچنان داد می‌زد:
- خواهش می‌کنم. لطفا بگید الان کدوم هنرپیشه زن مطرحه؟ خواهش می کنم...

   









+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت   توسط ساناز  |