.

آدمیزاد باید کمی غمگین یا خیلی غمگین باشد که بتواند وبلاگ بنویسد.آنهم توی این روزها

 

ادمهای خوشحال عکس کباب و استوری دور دور با ماشین و کادوی تولد فلان مناسبتشان را توی اینستا میذارن و هی تعداد لایکهایشان را میشمرند

البته کمی غمگین بودن توی ایران کار سختی نیست.جیره بندی هم نشده و به همه میرسد

 

کرونا,گرانی,استرس و دیگران!

این روزها حال دلم خوب نیست..

یه قله رو فتح کردم و الان که باید تو راه فتح قله جدیدی باشم انگار نمی تونم خودمو جمع و جور کنم

استرس کرونا و شرایط آشفته این روزها و شرایط آشفته تر شغلی خودم فشار سنگینیو به ذهنم تحمیل میکنه

 

خودمو میشناسم میدونم اگه با تمام وجود جیزی رو بخوام حتی سنگم از آسمون بباره کار خودمو میکنم اما متاسفانه برای اولین بار تو زندگی گذاشتم استرس و حواشی زندگی اولویت اولمو ازم بگیرن

دوست دارم یه مدت فقط با آدمهای شاد و خوشبخت و موفق معاشرت کنم

احساس میکنم اینهمه از غم و غصه ها شنیدن روح آدمی رو کدر میکنه و انرژیشو میگیره.

استاندارد دوگانه

همه ما گاهی ناامید از فهم دیگری سکوت کرده ایم

و همه ما سکوت دیگران در مقابلمان را به حساب ذکاوت عجیبمان گذاشته ایم .

اتحاد!

لبهایت گفتند برو

چشمهایت گفتند نه

این شد که پاهایم مرا تا ایستگاه بردند

و دستهایم کیف کوچک را جا گذاشتند!!

بعداز سالها دوباره وبلاگ نویسی

حسی شبیه بازکردن یک دفتر کاهی قدیمی